سفارش تبلیغ
صبا ویژن
به تو محتاجم (پنج شنبه 90/4/30 ساعت 3:34 عصر)

به آغوش تو محتاجم برای حس ِ آرامش

برای زندگی با تو پر از شوقم ، پر از خواهش

به دستای تو محتاجم برای لمس ِ خوشبختی

واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی

به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا

که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی ِ دنیا

به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه

بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه

به تو محتاجم و باید پناه هق هقم باشی

همیشه آرزوم بوده : همیــشه عاشقم باشی..





باور نکن (پنج شنبه 90/4/30 ساعت 3:31 عصر)

من از زندگی تو هوات خستم

ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری

خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری ، زندگیم سرد شه

یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی

به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت میبرم

تحمل ندارم شکست میخورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم

بهم سخت میگیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت

فراموش کن بین ما چی گذشت





فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی (پنج شنبه 89/6/11 ساعت 6:33 صبح)

ماه رمضان سال قبل من فراز هایی از دعای ابوحمزه ثمالی رو گذاشته بودم امسال هم می خواستم برای ماه رمضان یک سری مطالب دیگه که آماده کردم رو بزارم ولی نتونستم از این دعای پر محتوا و عالی بگذرم برای همین بخش های دیگری از این دعا رو برای شما دوستان گذاشتم.

التماس دعا دارم

خدای من!

به من رحم کن آن زمان که حجت بر من تمام می شود

و زبانم در پاسخ به تو بند می آید

و ضربان قلبم در بازپرسی ات فزونی می یابد

ای بزرگترین امیدم!

مأیوسم مکن آن هنگام که درماندگی ام شدت می گیرد

و به گناه نادانی دست رد به سینه ام مزن

و به جرم کم طاقتی مرا از درگاهت مران!

عطایت را به تناسب فقرم ببخشش

و بالهای رحمتت را به وسعت ضعفم بگستران

آقای من! تو مرکز ثقل اعتماد منی

و تکیه گاه من

و همه امید من

و تمام توکل من.

و دل من بسته ی رحمت توست

و بار هستی من مقیم آستان کرامت تو.

با اتکا به جود توست که دست طلب دراز کرده ام

و با اعتماد به کرم توست که زبان دعا گشوده ام،

و بار درماندگی ام را بر آستانه ی تو نهاده ام

و به وجود و کرامت توست که چشم دوخته ام

و به خوبی های زیبای توست که خیره شده ام.

پس مرا به آتشت مسوزان که تو پایگاه امید منی.

 

 





در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست (سه شنبه 89/4/22 ساعت 3:4 عصر)
ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست 

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست 

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست 

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...




ماه من غصه چرا ؟ (پنج شنبه 89/4/17 ساعت 12:25 عصر)
ماه من، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!
یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم
می‌داد

او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،
غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می‌خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟




ما (سه شنبه 88/8/5 ساعت 4:57 عصر)

من اگر ما نشدم صحبتی از خویش نبود

ما شدن مرهم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس یک صحبت مرد

سیلی سرد غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

این روا نیست که من را به بدی یاد کنی

من خراب تو شوم ، خویش خود آباد کنی

من از این بازی تقدیر فقط بد دیدم

هر چه بد کرد فلک با بدی اش چرخیدم

من اگر ما نشدم چون که دلم راضی نیست

بعد تو هیچ کسی لایق این بازی نیست

من اگر ما نشدم چشم به راهت بودم

من از آن روز ازل مست نگاهت بودم

تو ولی ما شده ای بی خبری از من ها

خاطرت نیست که من مانده ام اینجا تنها

خاطرت نیست که روزی من و تو ما بودیم

من و تو رهگذر کوچه ی رویا بودیم

ولی افسوس که این قصه ی خوش پایان داشت

 من اگر ما نشدم درد دلم درمان داشت

من اگر ما نشدم ، آه دریغا فریاد

من و این قصه ی تلخ و تو و عشقی آزاد

 

 

 

 

 





شعله خویش (شنبه 88/7/18 ساعت 12:35 صبح)

  

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور

گرچه از قصه ی ما می ترکه سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدم عبس عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدم بر گور

تو عجب تنگه عابر کشی ای معبر عشق

که به جز کشته عاشق نکند از تو عبور

در فرو بند بدین معرکه کان طبل تهی

گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور

تیز بر خیز از این مجلس و بر خیز چو باد

تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور

مرگ می بارد از این دایره عجز و عزا

شو به میخانه که آنجا همه سور است و سرور

شعله ای بر کش و برخیز ز خاکستر خویش

زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور





می نوش (جمعه 88/7/17 ساعت 12:14 صبح)

امشب به قصه من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در اغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خون بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاوش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 





بزرگ من (سه شنبه 88/7/14 ساعت 11:53 عصر)

بزرگ من !

امروز تو به من دوباره بخشیدی سکوت را و من از این بخشش بزرگت چقدر پر از جنونم . پر از جنونی بی حد ، تنهایی ام را با تو می گویم ای کسی که نه رسوا می کنی نا فاش می سازی و نه به کس می گویی اش.

جنونم را به تو می گویم ای کسی که در دور دست ها نزدیک ترینی .

تو را در اعماق لحظه های دیوانه ام چه بسیار می پرستم به تو می گویم خودم را، این خود پر از عصیان وگناه

تمام فکرهایم می روند و من با تنهایی ام می مانم ، می مانم و تو با لهجه گلهای بی رنگ نگاهم می کنی می خندی و دستهایت را در دستهای ساده ام می گذاری و بعد من در انتهای دیدنت شراب می شوم  و تو دور نمی شوی .

تو می مانی ومن ( ولی تو همواره بوده ای ) بر فراز سرم با چشمهای عاشقم .

دیده ام تو را ..... دیده ام ..... ولی امروز تو چقدر به من فهماندی که هستی چقدر بودنت را در یک لحظه به اندازه تمام لحظه هایم باور کردم. بدون اینکه خواسته باشم بخشیدی آه ای مهربان من .....

مهربان بزرگ من ، بگذار تا چشم آلوده ام بگرید بر دامان پاکت پاک کن اشک هایم را با بوسه ی بخششت و بگو که تو همواره پر از جنون

( به تو داده ام فرصت زندگی تا بدانی و بعد بخواهی)

آه ای بزرگ همواره در قلب من ، امروز فقط نام است که با آرامش  برده می شود .

تنها یاد توست که تسکینم می دهد آزارم ندادی و آه ای بهترینم تو چقدر پر از رحمتی

تو امروز از پشت حادثه ها آمدی و من دیدمت وقتی به چشم های آنها گفتی ( نه ) تا ببینند و من باورم شود که تو هستی هنوز هم حتی کودکی مرا از یاد نبرده ای هنوز هم حتی .....

در میان تمام کسانی که صدایم می کنند صدای پر از غم مرا می شنوی که تو را همیشه بزرگ می خواند و می خواند.......





ما کیستیم (چهارشنبه 88/7/1 ساعت 4:3 عصر)

 روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.بانکدار:کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد

 و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

اقتصاددان:کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست.

هنرمند مدرن:کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

جامعه شناس:کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود  و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.

این ذهن ماست که نگرش ما را شکل می‌دهد. شما همیشه نمی‌توانید اوضاع را کنترل کنید.

 ولی می‌توانید ذهن خود را در کنترل داشته باشید.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             





   1   2      >
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 1 بازدید
    بازدید دیروز: 4
    کل بازدیدها: 16363 بازدید
  • درباره من
  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لوگوی دوستان من
  •